تبليغاتX
شوق زندگی
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 5 بعد از ظهر |
در بهاران من غمم را می فروشم مفت مفت
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 1 بعد از ظهر |
خیس خیسم

یقینا چتر یه اختراع الکی بود

حیف نیست آدم حس قشنگ زیر بارون بودن رو بده به چتر!

چتر لذت ببره از زیر بارون بودن و ما خوشحال باشیم که خیس نشده ایم!

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 1 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 9 بعد از ظهر |
خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 و ساعت 1 بعد از ظهر |
پرو فایل من
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 1 بعد از ظهر |
کاش سازم می نواخت نوای بینوایی سازهایی را که خود را شکستند تا بینوایی شان دلنواز خفتگان نباشد،

کاش سازم را هوای شکستن در سر مانده بود،

اما گویی اکنون گاه شکستن نیست! (من این را به بهای سنگینی دانستم)

و تو ! ای ساز بینوایم

من با سوز دلم خواهم ساخت تا نوای دلنوازش را بیابی

و تا آن گاه روزی صد بار در خود بشکن اما نواختن را ترک مکن!

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 9 قبل از ظهر |

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بی‌ثمر می گردی...

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس  
 برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
 در دلِ من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی . . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند....
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 11 قبل از ظهر |
زودتر بیا
من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم.
چتری روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را،با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران می رسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟
هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

من تا آخرین فصل باران منتظرت میمانم!

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 11 قبل از ظهر |
در بهاران من غمم را می فروشم مفت مفت
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در سه شنبه نهم فروردین 1390 و ساعت 10 قبل از ظهر |
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت این است

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در سه شنبه ششم مهر 1389 و ساعت 10 قبل از ظهر |

قـُيله كرم گم بيه

 

اِ چيه روژا نماو قـُيله كرم گم بيه


ويشه ســُتي هر منم تــُيلِ ترّم گم بيه


اِ جنگه گردِ زِني لا مه بيه سرْ كمر


هم شكت و زخمي ام هم سپرم گم بيه


قافله ملك شكت بي كس و رّي نابلي


ياونه كل ار جا وژو همسفرم گم بيه


كس نمه ذاني ارّا هر شكت و شو كزم


مامله گر تــُيل سي ام پيل و پرّم گم بيه


شوئه زنگ و رّي نيه هــُيچ خه ورِ دي نيه


اِ منِ مال اير رميا رّي كپرم گم بيه


بيوه دمه روژي ام سفره پتي نو نيه


وخد اذون نماز اج اَ سرم گم بيه

(اسم شاعرشو بلد نیستم. اینو نوشتم تا مثل قضیه شعر تنیایی داد دوستان در نیاد. )

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 5 بعد از ظهر |
نمی دانم که می دانی

 که من بی تو بهاران را نمی خواهم

که من بی تو درخت خشک پاییزم

که باران را نمی خواهم

نگاهم از نگاهت وام می خواهد

من از آب زلال چشمه ها چیزی نمی دانم

نمی دانم که می دانی که من بی تو پریشانم

پریشانم پریشانم.........

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 4 بعد از ظهر |
قاصدک ...



شعر مرا از بر کن

بنشین روی نسیمی
که ز احساس برون می آید
برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگس مست
که ز تنهایی خود دلتنگ است
و بخوان در گوشش

و بگو باور کن

یک نفر یاد تو را

دمی از دل نبرد ...
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت 3 بعد از ظهر |
در بهاران من غمم را می فروشم مفت مفت
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در سه شنبه دهم فروردین 1389 و ساعت 1 بعد از ظهر |

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش بحال جام لبریز از شراب

خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی بکام

باده‌ی رنگین نمی‌بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ…

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
اولین روز دبستان بازگرد/ کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی /برسوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند/ یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود/ آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس /روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است/ سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود/ فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید /ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم /ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم /یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت /دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود /برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار /بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد/ کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود/ جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم /لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش/یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام وهم یادت بخیر/یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من /بازگرد این مشقها را خط بزن
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود
قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود
قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب
چشمانت
نشوم
قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم
قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد
قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم
قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم
قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم
قول میدهم دیگرآسمان ، ابرها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند
قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم
قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم ...
ای مهربان
ای دوست
میدانم
خوب میدانم
و خوب میدانی
رویای جاوید زندگی ام تنها تویی
تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن
است
تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه
عشقت تا ابد جاوید است
می ستایمت به خوبی و پاکی
و به عظمت عشق سوگند
زنده ام ، تنها با یادت
و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن
بویش را از خاطرات گرفتن
و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی
نازنینم
خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم
چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

مهربانت رنگین شده
پس تا زنده ام می تازم.
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |

شاید بهتره اینجا هم حرفی نزد...

هر روز زندگی و روز مرگی...

حرفی از من و تو . یک عشق...

هیچی نمیگم و فقط به نشانه ی اعتراضم تموم کاغذها رو با مداد سیاه خط خطی میکنم....

کاش فقط ...

+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 8 بعد از ظهر |
بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر

تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،

دروغ نیستی! فریب نیستی

من در میان دریایی ایستاده ام

و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.

ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند،

و به دریا فرو می ریزند!

مشت هایم را سخت تر می فشارم

تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،

شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند

و من اشكی چند از

دیدگان فرو می ریزم!

آه خدایا،

چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.

خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه

خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!

آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم،

یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟
+ نوشته شده توسط کاظم صحرایی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM